حاجی فیروزها امسال دیرتر میرسند، نام تئاتر جدید محمدرضا رهبری است. نویسنده و کارگردانی که طبق معمول دغدغهاش اصفهان است و تاریخش، اصفهان و بناهایش، اصفهان و آدمهایش، اصفهان و حوادث نو و کهنهاش.
رخدادشهر: مرضیه کهرانی _ تقریبا تمام تئاترهای رهبری را دیدهام و با فضای آنها آشنا هستم. با باغ زرشک به دلیل ویراستاری متن پیش از چاپش چنان عجین شدم که واو به واوش نشست در جانم. این بار اما فرق میکرد.
از چه جهت؟
میگویم!
طبق معمول اصفهان بود. اصلا دلچسبی کارهای محمدرضا رهبری همین است. منِ اصفهانی هر بار به دیدن تئاترهایش رفتم؛ سرشار شدم از عشق و شور و غرور. از آنجا که دنیا همه کامیابی و خوشی نیست؛ در کارهای قبلی هم بالاخره موضوعی بود که غمی بنشاند به دلم که میشد با کمی فکر از آن گذر کرد یا به همت نویسنده و کارگردان، زیاد مکث نکرد روی آن. حتی در نمایش فلامینگوها که مستقیم کمآبی عمدی اصفهان را نشانه گرفته بود.
اما این بار فرق داشت. واقعا غم در این کار از همیشه بیشتر بود. مثل همیشه اصفهان بود، خیابانهایش، محلههایش، آدمهای حال و گذشتهاش و حتی محیط ویژهی اجرا که حمام شاه بود و چه غریب.
اما تفاوتی داشت با همیشه. اینکه غم این یکی کار از همهی کارهای قبلی بیشتر بود.
از گذشته شروع شده بود و تاریخ شادی و سازندگی و بودن و زندگی جاری؛ اما در ادامه جنگ بود. جنگ تازه، جنگی که هنوز داغش بسیار تازه است و سایهی نحسش هنوز هم بالای سرمان بال بال میزند.
غم این تئاتر ویژه بود. بمباران بود و خراب شدن خانهها و گم شدن آدمها. جداافتادگی از محیطهای شاد و آشنا. این بار هم مثل دفعات قبل، نوشتهی آقای رهبری ترانهها و تصنیفهای دلپذیری داشت که لحظاتی فضا را گرم میکرد و کاری میکرد تماشاگران یادشان برود چه رفته این مدت بر سرشان. اما دمی بعد همان ترانهی شاد با چنان اندوهی خوانده میشد؛ انگار یکی از بمبها یا موشکهایی که همهمان تجربهاش کردیم؛ همین حالا فرود آمده مغز سرمان. فکر کنید ترانهی حاجی فیروز با اندوهگینتری لحن و سوزناکترین حالت خوانده شود.
آدمها گم شده بودند و حاجی فیروز پی نوروز میگشت کف شهری که نوروز را از یاد برده بود در بحبوحهی جنگ. حتی بوی نوروز هم بیرون از ذهنش نبود. بیناییاش در یکی از جنگها آسیب دیده بود و قری که ادعا میکرد هنوز در کمرش هست؛ بیرون نمیریخت از غم ویرانی شهر که پیرمردی که اجدادش شهر را ساخته بودند هم نمیتوانست دست تنها همهی خرابیها را درست کند. جوانیاش گذشته بود و جوانی کمکش نمیکرد. پس شهر آن طور که باید و شاید ترمیم نمیشد.
در تئاتر حاجی فیروزها امسال دیرتر میرسند، اصلا حاجی فیروزی نرسید؛ اگر هم رسید یا عدهای تلاش کردند با لباسی که دیرهنگام از کیسهی حاجی فیروز بیرون آمد؛ آن هم به زور؛ مراسم حاجی فیروز را اجرا کنند یا شعرش را بخوانند، نتوانستند فضای واقعی آن سالی یک روزِ حاجی فیروز را دربیاورند.
آخر امسال حاجی فیروز نه که دیر برسد؛ اصلا نرسید. مخصوصا برای کسانی که خانههایشان از قبل عید و قبل از موعد رسیدن حاجی فیروز، نه در داشت و نه شیشه و نه جایی بود که بتوانند بر شوک موشکی که خورده بود، نزدیک خانهشان غلبه کنند و در آن به حاجی فیروز و نوروزِ سالی یکبار فکر کنند.
انتهای پیام/
