کمترکسی میتواند این روزها ادعا کند حال مردم ایران خوب است. برای فهمیدن این حال ناخوش هم کار پیچیدهای لازم نیست فقط کافی است بهمیان مردم بروید و بهچهرهها و چشمهایشان نگاه کنید. یکی از معیشتی میگوید که هر روز دشوارتر میشود، دیگری از خانهای که دیگر توان خرید یا اجارهاش را ندارد و نفر دیگر از حال روحیاش پس از ماهها تنش و بحران سخن میگوید. این روایتها را میتوان در تاکسی، اتوبوس، مترو و بازار شنید. روایتهایی متفاوت که درنهایت همه بهیک نقطه مشترک میرسند: حال جامعه خوب نیست.
رخدادشهر: جنگ اخیر در کنار موج گرانی، تورم، کاهش قدرت خرید و دیگر فشارهای اقتصادی بخش بزرگی از جامعه را در تنگنایی قرار داده که دیگر نمیتوان ناخوشی حال آن را با یک عدد یا شاخص توضیح داد. پشت هر چهره روایتی از فشار، نگرانی، فرسودگی و آیندهای پرابهام قرار دارد؛ روایتی که شاید در آمار و ارقام دیده نشود اما در گفتوگوی روزمره مردم بهوضوح شنیده میشود. در این گزارش تلاش کردیم بهمیان مردم کوچه و خیابان برویم و آنچه را در دل آنها میگذرد روایت کنیم. شاید نوشتن از این دردها نتواند تسکینی بر رنج ایرانیان باشد اما دستکم میتواند صدای فریادی باشد که میان هیاهوی فعلی شنیده نمیشود.
معیشت؛ جنگ اصلی مردم است
جهان صنعت نوشت، آنچه ورد زبان مردم بوده گرانی است؛ گرانی، گرانی و باز هم گرانی. کاهش قدرت خرید در نتیجه بیارزششدن پول ملی عملا رمقی برای بسیاری باقی نگذاشته است. حوالی میدان جهاد مردی با تلفن همراهش مشغول صحبت بود. از مکالمه مشخص بود که با همسرش حرف میزند. با صدایی که نگرانی در پیدا بود میگفت: خانمجان مهمان تو این شرایط دعوت نکن. خودت که میدونی من الان چه وضعیتی دارم. بخوام چند کیلو میوه و شیرینی بگیرم باید خدادتومن هزینه کنیم. کلی خودمون قرض و قوله داریم. بهشون زنگ بزن خیلی محترمانه عذرخواهی کن و بگو خونه نیستیم! مکثی کرد و ادامه داد: بهخدا صاحبخونه دیروز زنگ زد گفت نزدیک تمومشدن قرارداد خونه است. درکم کن دیگه؛ زورم بهاین هزینهها نمیرسه.
مکالمه این مرد با همسرش آنقدر گویا بود که شاید نیازی بهتحلیل بیشتر نداشته باشد. اینکه شرایط بهجایی رسیده که نانآور یک خانواده از دعوت مهمان بهخانهاش نگران هزینه خرید چند کیلو میوه و مقداری شیرینی بوده خود گویای عمق فشار معیشتی است. میوه و شیرینی شاید در ظاهر هزینهای ساده و معمولی برای پذیرایی از مهمان باشد اما وقتی همین هزینه ساده بهدلیلی برای صرفنظرکردن از یک دورهمی خانوادگی تبدیل شود را میتوان بخشی از فشار اقتصادی واردشده بر زندگی روزمره دانست.
هر روز یک چیز از سفرهها کم میشود
فروشگاههای اقلام غذایی را شاید بتوان یکی از بهترین مکانها برای درک وضعیت معیشت مردم معرفی کرد. در یکی از همین فروشگاهها دو زن که بهنظر میرسید همسایه بودند درباره وضعیت معیشتی خود با یکدیگر صحبت میکردند. یکی از آنها گفت: این کالابرگ همینجوری هم باهاش چیزی نمیشد خرید. الانم که وضعیت بدتر شده هیچ چیز نمیشه گرفت. دوتا روغن برداشتم با یک بسته حبوبات. کالابرگ خودم و همسرم تموم شد! خدا رحم کنه شرایط اگه بدتر از این بشه دیگه همینها رو هم نمیتونیم بخریم. زن دیگر در ادامه گفت: انقدر گرونی شده که هر روز داریم یه چیز رو از سفره کم میکنیم! کمکم دارم بهاین فکر میکنم که پنیر هم چون داره گرون میشه نخریم. ما سه نفریم با ۳میلیون کالابرگ آخه چی میدن؟ یک گونی برنج هندی تازه اونم درجه دو یا سه بهزور. فریزر خالیه زشته یه موقع مهمونی بیاد چی بذارم جلوش؟ خدا بهداد مردم برسه. خیلی زندگی سخت شده.
مکالمه این دو زن مانند هزاران گفتوگویی که این روزها درباره معیشت در جریان است تلخی خاص خود را دارد. روایتی از سفرهای که نه یکباره بلکه قلمبهقلم کوچک میشود. کالابرگ نیز که قرار بود بخشی از فشار هزینههای خانوار را کاهش دهد از نگاه مردم پاسخگوی نیازهای ابتدایی آنها نیست. سوال اصلی این است که در شرایطی که قیمت اقلام غذایی بهطور مداوم افزایش پیدا میکند با یکمیلیون تومان یا حتی چندمیلیون تومان کالابرگ چه میزان از نیازهای یک خانواده را میتوان تامین کرد؟ وقتی خانوارها ناچار میشوند از لبنیات، حبوبات، پروتئین و دیگر اقلام غذایی صرفنظر کنند مساله فقط تنها گرانی نیست بلکه حالا پای امنیت غذایی نیز بهمیان میآید. هر قلم حذفشده از سفره میتواند نشانهای از عمیقترشدن بحران معیشتی باشد.
مسکن؛ سقفی که دور و دورتر میشود
داشتن یک سقف و سرپناه یکی از سادهترین و ابتداییترین نیازهای هر انسانی بوده اما همین نیاز ساده برای بسیاری نهتنها از یک آرزو فراتر رفته بلکه بهرویایی دستنیافتنی تبدیل شده است. نیمه نخست سال از قدیمالایام فصل جابهجایی و تمدید قراردادهای اجاره بوده اما در شرایطی که نیمه نخست سال را پرتنش پشتسر میگذاریم بازار مسکن نیز حالوروز چندان مساعدی ندارد.
در مترو مرد جوانی که کنارم نشسته بود مشغول بالا و پایینکردن آگهیهای اجاره خانه بود. مدام فیلتر قیمت و امکانات را تغییر میداد اما هربار نتیجه همان بود و گزینه مناسبی پیدا نمیشد. کلافه شده بود و هرازگاهی سرش را میان دستهایش میفشرد. وقتی متوجه شد توجهم بهاو جلب شده رو بهمن کرد و گفت: میخوام ازدواج کنم. پدر همسرم شرط گذاشته که حتما مسکن مناسبی تهیه کنم. هرچقدر این آگهیها را بالاوپایین میکنم چیزی پیدا نمیکنم. کلا ۱۵۰میلیون ودیعه دارم و میتونم ماهی ۱۵میلیون تومان اجاره بدم. خسته شدم صبح تا شب همش دارم آگهیها رو نگاه میکنم. کمی مکث کرد و ادامه داد: خدا بیامرزه پدرم میگفت من با ۵۰۰هزارتومان خونه خریدم، دست مادرت رو گرفتم و رفتیم سر خونه و زندگیمون. گناه ما چیه که تو دورهای داریم زندگی میکنیم که دیگه با ۵-۴میلیارد هم نمیشه خونه خرید؟ روایت این جوان تنها روایت یک مستاجر گرفتار میان آگهیهای بیپایان نیست بلکه قصه نسلی است که حتی برای شروع زندگی مشترک پیشاز هرچیز باید از سد مسکن عبور کند.
وقتی جنگ زندگی را متوقف میکند
در خیابان پسر جوانی کنار خیابان ایستاده بود و سیگار میکشید. ظاهرش مثل بسیاری از جوانهایی بود که هر روز در شهر دیده میشوند اما چند دقیقه گفتوگو کافی بود تا مشخص شود پشت این ظاهر معمولی حالوهوای چندان خوبی ندارد. سر صحبتش که با من باز شد از روزهایی گفت که جنگ همهچیز را برایش تغییر داده است. از کاری که دیگر ندارد و روزهایی که حالا بیشتر از آنکه بهفکر ساختن آینده باشد باید بهاین فکر کند که چطور از پس امروز بربیاید. میگفت: با شروع جنگ کارم را از دست دادم و از آن زمان پیداکردن شغل تازه برایم بهیک دغدغه دائمی تبدیل شده است. گرانی هم بهاین وضعیت اضافه شده؛ شرایطی که حتی اگر کاری هم پیدا شود معلوم نیست درآمد آن بتواند کفاف هزینههایم را دهد.
سیگارش را روشن و چند لحظهای سکوت کرد. جنگ برای او فقط صدای انفجار و خبرهای فوری نبوده است. جنگ از جایی بهبعد وارد زندگی روزمرهاش شده بهشغلش رسیده، درآمدش را تحت تاثیر قرار داده و بخشی از امیدش بهآینده را گرفته است. در میان حرفهایش بیش از هر چیز خستگی بهچشم میآمد. خستگی از شرایطی که انگار پشت سر هم تکرار میشوند و دوباره نگرانی از فردا. گفتوگوی کوتاه ما تمام شد و هرکدام راه خودمان را رفتیم. من ماندم با تصویری از جوانی که جنگ برایش فقط یک رخداد سیاسی یا نظامی نبود بلکه بخشی از زندگیاش را متوقف کرده بود. شاید حال بد او را نتوان در هیچ جدول و آماری اندازه گرفت اما میشد آن را در سکوت نگاهش دید.
روایتهایی که در سکوت میمانند
شاید اگر بخواهیم حال این روزهای جامعه را فقط با عدد و رقم توضیح دهیم بخشی از واقعیت را از دست بدهیم. آمارها از تورم، گرانی، کاهش قدرت خرید، بیکاری و هزینههای روزافزون زندگی میگویند اما پشت هرکدام از این اعداد رسمی آدمی ایستاده که شاید هر روز برای ادامهدادن ناچار است فقط تحمل کند. روایتهایی که خواندید فقط چند نمونه از واقعیتهای امروز جامعه است. یکی مهمانی را بهخاطر هزینه خرید چند کیلو میوه و شیرینی لغو میکند دیگری در فروشگاه میان خریدن و نخریدن پنیر و حبوبات مردد میماند. جوانی ساعتها آگهیهای اجاره خانه را بالاوپایین میکند و نمیتواند برای شروع زندگی مشترک سقفی پیدا کند و جوان دیگری پساز ازدستدادن شغلش در جریان جنگ گوشه خیابان سیگار میکشد و از آیندهای میگوید که دیگر تصویر روشنی از آن ندارد.
اینها شاید در نگاه اول اتفاقات بزرگی نباشند اما زمانی که کنار هم که قرار میگیرند تصویری از جامعهای شکل میدهند که مدتهاست در وضعیت اضطرار زندگی میکند. جامعهای که در فاصلهای کوتاه، جنگ، اعتراض، گرانی، ناامنی اقتصادی و نگرانی از آینده را تجربه کرده و حالا آثار این فشارها را نه فقط در حساب بانکی بلکه در سفره، خانه، روابط خانوادگی، شغل و حتی حال روحی خود احساس میکند. در این میان شاید تلخترین بخش ماجرا آنجایی باشد که آدمها دیگر برای بسیاری از خواستههای معمولی زندگی از مهمانیرفتن و خریدن مواد غذایی گرفته تا ازدواج و داشتن یک خانه مدام باید حسابوکتاب کنند. امید میرود هرچه زودتر آفتاب خوشبختی بر زندگی ایرانیان طلوع کند. روزی برسد که ما از خوشیهایشان بنویسیم.
انتهای پیام/
